اشتراک گذاری

بستر آرام هور

ارسال نظر

نصرت الله محمودزاده

شهید کاظمی

قیمت :
22,000تومان
قیمت با تخفیف :
17600تومان
موضوع اصلی فرهنگ و هنر پایداری/مقاومت
موضوع فرعی خاطرات/تاریخ شفاهی
نوبت چاپ 3
سال انتشار 1398
شابک 9786006360232
قطع کتاب رقعی
تعداد صفحات 204 صفحه
وزن کتاب 0 گرم

روایتی برگرفته از واقعیت رزمندگان در جنگ ایران و عراق

ناگفته‌های جوانان گمنام اطلاعات‌عملیات خوزستان از مأموریت به شهرهای القرنه، العماره، بصره، بغداد، و حتی کربلا، تا زیارت بارگاه امام‌حسین(ع) در دوران اختناق حزب بعث در پوشش قرارگاه سری نصرت. همچنین حضور و شناخت طراح اصلی عملیات خیبر و عملیات بدر شهید علی هاشمی در قلب مردم هور است؛ تا جایی که پس از پایان جنگ، دریایی به وسعت بستر آرام هور، برای همیشه مزار روح بلند این شهید به حساب آمد. ازجمله آثار نویسنده می‌توان به عقیق، حماسۀ هویزه، شب‌های قدر کربلای5، سنگرساز بی‌سنگر، سفر سرخ، مسیح کردستان و... اشاره کرد.


گزیدۀ متن

رکن‌الدین سر صاحب را از سینۀ خود جدا کرد و گفت: «مرد که گریه نمی‌کند.»

«اگر گریه نکنیم چه کنیم؟ بعد از شهادت پدرم آواره شدیم. شب تو هور می‌خوابیم و روز دنبال یک لقمه نانیم. اوضاع آشفتۀ‌ زندگی ما را که خودت می‌دانی.» بغض گلویش را گرفته بود و نمی‌دانست چگونه خود را خلاص کند. ترجیح داد سالم را نزد سالمی ببرد که صد متری از آن‌ها فاصله داشت.

نگاهی به پشت‌سر خود انداخت و گفت: «برایت میهمان آوردم؛ یک ایرانی.»

صاحب متعجب و شگفت‌زده گفت: «ایرانی؟ اینجا؟ مگر از جانش سیر شده؟»

اتومبیل‌ها به اتوبوسی که سالمی و سیدنور نشسته بودند نزدیک شد.

اتومبیل روباز سیاه‌رنگ از دور خودنمایی می‌کرد.

مردی با جثۀ‌ تقریباً چاق، که سنش به پنجاه می‌رسید، در صندلی عقب نشسته بود. قد نسبتاً کوتاهی داشت و نیمی از موی سرش ریخته بود. لبخند ساختگی لحظه‌ای از چهره‌اش محو نمی‌شد و در عین حال دزدکی اطراف را زیرنظر داشت. حالا سالمی به‌خوبی او را می‌دید.

سیدنور آهسته گفت: «طا‌ها یاسین رمضان، معاون صدام.» سالمی همچنان‌که طا‌ها یاسین رمضان را نگاه می‌کرد، دست به دو نارنجک و اسلحۀ کمری‌اش کشید و با لمس آن‌ها فکری به سرش زد...

با سمانه دست هم را می‌گرفتیم و می‌دویدیم لا‌به‌لای علف‌های بلند صحرای پشت خانه که آخرش می‌رسید به دیوار مدرسه. کلاس‌اولی‌ها پایشان گیر می‌کرد به ساقه‌های کلفت علف و توی گل‌ولای می‌خوردند زمین؛ آن‌وقت دستشان را می‌گرفتیم و بلندشان می‌کردیم. بابا می‌گفت. بابا همیشه می‌گفت دستت دراز باشد برای کمک به آدم‌ها؛ خودش ولی دستش همیشه روی تخت بود؛ بی‌حرکت. می‌خواهم دستم را دراز کنم. برای همین شروع کرده‌ام...