اشتراک گذاری

بی برادر

ارسال نظر

بهزاد دانشگر

شهید کاظمی

قیمت :
40,000تومان
قیمت با تخفیف :
30000تومان
موضوع اصلی فرهنگ و هنر پایداری/مقاومت
موضوع فرعی بیداری اسلامی/مقاومت/مدافعان
نوبت چاپ 1
سال انتشار 1399
شابک 9786227177947
قطع کتاب رقعی
تعداد صفحات 324 صفحه
وزن کتاب 0 گرم

روایت‌هایی از زبان دوستان و همرزمان شهید مدافع‌حرم جواد محمدی

شهید جواد محمدی از جوانان فعال فرهنگی و انقلابی در شهر درچه از توابع اصفهان بود. وی از همان دوره نوجوانی به فعالیت‌های انقلابی پایگاه‌های بسیج جذب شد و بعدها به دلیل همین علاقمندی‌ وارد سپاه پاسداران شد. جواد محمدی جوان دهه هفتادیِ پُر جوش و خروشی بوده که از دوره نوجوانی‌اش هرجا حضور داشته تاثیرگذار بوده است. از جوان‌های لات یا داش‌مشتی که جواد دست‌شان را گرفته و از بیراهه آن‌ها را بیرون کشیده تا بچه‌های هیئت و مسجد و بسیج. از شلوغی‌های سیاسی کف‌خیابان تا مجتمع هسته‌ای نطنز و معاونت اطلاعات سپاه پاسداران و این آخری هم سپاه قدس. جواد محمدی با آن روح بی‌قراری که داشت به همه‌جا سرکشیده و هرجا که بوده ردپایی از خودش به‌جا گذاشته که هنوز فراموش نمی‌شود. این کتاب شرحی است از روابط پُرعاطفه این شهید بزرگوار و دوستان و همرزمانش. روایتی جدید که هر راوی(راوی خاطره) از منظری شخصی، تازه‌قهرمانش را روایت می‌کند. همه این روایت‌ها به گونه‌ای درهم آمیخته شده‌اند که ضمن تکمیل همدیگر استقلال خودشان را هم حفظ می‌کنند.

گزیدۀ متن:

همه داشتند نگاهم می‌کردند. گفتم: «ابراهیم کو؟» گفتند: «توی اتاق بغل است». ابراهیم آمد بیرون. گفتم: «ابراهیم، چه خبر است؟»، گفت: «جواد!». گفت: جواد و من دیگر چیزی نشنیدم. گفت: جواد و انگار همۀ خاک‌های عالم آوار شد روی سرم. زانوهایم تا شد. دست گرفتم به کمد کنار اتاق. حالا می‌فهمیدم چرا ارباب‌مان روز عاشورا کمرش دیگر راست نشد. گفت: الان کمرم شکست. بی‌برادر شدم. افتادم کنار کمد. هیچ روضه‌ای روضۀ بی‌برادری نمی‌شود. نمی‌دانم توی سروصورتم زدم یا نه. نمی‌دانم نعره کشیدم یا نه. فقط دیدم یکی آمده دستم را گرفته. یک‌دفعه انگار جواد را دیدم. نگاهم می‌کرد و با نگاهش می‌گفت: «خاک توی سرت مجید! آبروی من را داری می‌بری داداش». می‌گفت: «آدم باش مجید». آرام شدم. خودم را جمع‌وجور کردم. یک استکان دادند دستم که چیز شیرینی تویش بود. ریختم ته حلقم و بلند شدم. گفتند: «کجا می‌روی؟» گفتم: «چیزی نیست، خوبم». از خانۀ حاج‌آقا زدم بیرون. کجا بروم؟! کجا را دارم بروم؟! آدمِ بی‌برادر کجا را دارد؟! دیگر بعد از جواد، فقط باید بروم سر مزار شهدا. رفتم سر مزار شهید‌ مهدی اسحاقیان. افتادم روی قبر مهدی. داد زدم، گریه کردم، التماس کردم...

جهت مشاهده و تهیه آثار نویسنده کلیک کنید

 

//