اشتراک گذاری

آخرین نماز در حلب

ارسال نظر

سایرنویسندگان

شهیدکاظمی

قیمت :
22,000تومان
قیمت با تخفیف :
15400تومان
موضوع اصلی ادبیات و هنر پایداری/مقاومت
موضوع فرعی بیداری اسلامی/مقاومت/مدافعان
نوبت چاپ 1
سال انتشار 1399
شابک 9786227177718
قطع کتاب رقعی
تعداد صفحات 176 صفحه
وزن کتاب 200 گرم
خاطرات شهید مدافع حرم عباس دانشگر
عباس متولد اردیبهشت ماه سال 1372 از شهرستان سمنان است. حضور او در پایگاه و بسیج باعث شد که رفتار و گفتارش با اخلاق اسلامی آراسته شود. رابطه‌ای صمیمی و عاطفی با دوستانش پیدا می‌کرد. در سال 1390 در کنکور سراسری شرکت کرد و با رتبۀ عالی در دانشگاه سمنان و در رشتۀ مهندسی کامپیوتر(نرم افزار) قبول شد؛ اما به‌خاطر دوراندیشی و البته علاقه‌ای که به سپاه پاسداران داشت، در آزمون دانشگاه امام‌حسین(ع) هم شرکت کرد و قبول شد. 5مهرماه1390 وارد دانشگاه امام‌حسین(ع) شد و پس از گذشت یک سال دورۀ آموزش عمومی افسری را پشت‌سر گذاشت. 2اردیبهشت1395 به جبهۀ مقاومت در سوریه پیوست و سرانجام در 20خرداد در روستای هویز حومۀ جنوبی شهر حلب سوریه با موشک تاو آمریکایی به شهادت رسید.
گزیدۀ متن دو ماهی می‌شد که عباس به دانشگاه امام‌حسین(ع) رفته بود. با خودم گفتم: عباس تا زمانی که در سمنان بود نمازهایش را اول وقت می‌خواند. برای اینکه مطمئن شوم نمازش را اول وقت می‌خواند. یک پیامک برای او فرستادم و نوشتم: «اذان و اقامه در نماز مستحب است! راستی می‌دانی در هر شبانه‌روز چند بار کلمه حی (بشتاب) را تکرار می‌کنیم؟!» عباس در جواب نوشت: «شصت بار! من منظورت را فهمیدم؛ خیالت جمع باشه!» راوی: پدر شهید کارکنید؛ نماز شب بخوانید. از زمانی که عباس شهید شده بود با خود می‌گفتم می‌شود عباس را در خواب ببینم و به او بگویم تو چگونه به این مقام رسیدی؟! روزها و شب‌ها گذشت. بعد از مدتی یک شب او را در خواب دیدم؛ خوشحال و خندان بود، گفتم: «عباس جان! من چه کار کنم که رحمت و لطف الهی خداوند شامل حال من بشود؟» عباس سه بار گفت: «کار کنید، کار کنید، کار کنید...» بعد گفت: «اگر می‌خواهید از لذت معنوی بهره‌مند شوید، نماز شب بخوانید.» (الف- موقع- هم‌رزم شهید) اذان به وقت حلب بعد از دو هفته از شهادتش، ساکش به دستمان رسید وسایل داخل ساک را یک‌به‌یک دیدم و ساک را کنار اتاق گذاشتم. در نیمه‌های شب ناگاه صدای اذان را شنیدم و از خواب پریدم. ساعت را نگاه کردم. دیدم نیم ساعت به اذان شرعی مانده؛ هیجان تمام وجودم را گرفته بود؛ دویدم در حیاط خانه که ببینم صدای اذان از مناره مسجد است یا نه! متوجه شدم صدای اذان از داخل خانه است؛ وقتی خوب دقیق شدم، دیدم اذان از ساک کنار اتاق است. سراسیمه به‌سمتش رفتم و گوشی تلفن عباس در ساک بود. برداشتم و نگاهم به آن خیره شد... روی صفحه نوشته بود: «اذان به وقت حلب» یک سالی از شهادت عباس می‌گذرد هنوز در خانۀ ما صدای اذان در سه نوبت به افق حلب پخش می‌شود. یک بار بار دست بردم که حذفش کنم، دلم نیامد. با خود گفتم بگذار هر روز ندای الله‌اکبر در خانه طنین‌انداز شود تا مرحمی بر دل باشد.
//